مجموعهای از آثار منتخب، پروژههای جشنوارهای و فیلمهایی که در مسیر معرفی و پخش همراهی شدهاند.
این فیلم روزهای پایانی زندگی مردی را به تصویر میکشد که پس از مرخص شدن از بیمارستان به خانه بازمیگردد تا آخرین لحظات عمرش را در کنار خانوادهاش سپری کند. اما او به جای آرامش، با خانهای روبهرو میشود که به صحنهای از چالشهای عاطفی و روانی تبدیل شده است. همسرش که زیر فشار ناامیدی و درماندگی قرار دارد، در آستانه فروپاشی است و نمیتواند حمایت لازم را از او داشته باشد. دیگر اعضای خانواده نیز در فضایی سنگین و غمانگیز گرفتار شدهاند. مرد، با همان اندک توان باقیماندهاش، تلاش میکند به آنها امید و آرامش بدهد. اما آیا او در آخرین روزهای زندگیاش موفق میشود تکیهگاه خانوادهاش باشد، یا همهچیز در برابر مرگ و ناامیدی فرو خواهد پاشید؟
پدربزرگی که هرگز اجازه نداده نوهاش از خانه بیرون برود، برای محافظت از او در برابر جنگی که بیرون در جریان است، با داستانهای ساختگی او را در خانه نگه میدارد. دختر کوچک، بر اساس داستانهایی که از پدربزرگش شنیده، دنیایی زیبا را پشت در تصور میکند، بیآنکه بداند بیرون جنگی در جریان است. او به دلیل تنهایی، دوستی خیالی دارد و هر شب همراه با دوست خیالیاش به دنبال دنبالهداری میگردد تا آرزوهایش را برآورده کند.
داستان پدری را روایت میکند که خانوادهاش در خطر از دست دادن خانهشان هستند. هر شب، بمبها بدون هشدار فرود میآیند و او هرگز نمیداند چه زمانی خانهاش هدف قرار خواهد گرفت. برای محافظت از فرزندانش، بچههای خودش و برادرش را بین خانههای یکدیگر جابهجا میکند تا اگر یکی از خانهها نابود شد، دستکم تعدادی از کودکان زنده بمانند. سختترین بخش ماجرا این است که او مجبور میشود میان فرزندانش انتخاب کند. این شرایط، پدر را میان ترس، عشق و سنگینیِ تصمیمهایی غیرممکن گرفتار میکند.
ببعی قهرمان، گوسفند جوانی است که رؤیای پرواز در سر دارد، اما در دنیایی زندگی میکند که فقط پرندگان اجازه دارند هواپیما برانند و در آسمان پرواز کنند. در حالی که هم دنیا و هم پدرش مخالف او هستند، ببعی قهرمان همراه با دوستانش در مسیر قهرمان محبوبش، «سوپر جغد»، قدم میگذارد و با وجود تمام سختیها تلاش میکند وارد مدرسه خلبانی شود و در مسابقهای شرکت کند که زندگی آنها را برای همیشه تغییر خواهد داد.
سه دختر دبیرستانی برای شرکت در تظاهرات خیابانی فراخوان میدهند. مدیر مدرسه از طریق شبکههای اجتماعی از این موضوع باخبر میشود و پس از شناسایی دانشآموزان، آنها را به دفترش احضار میکند. او با فهمیدن خطری که ممکن است جان و آیندهی آنها را تهدید کند، تصمیم میگیرد از آنها محافظت کند و تمام مدارکی را که میتواند ارتباطشان با این فراخوان را ثابت کند، از بین میبرد.
زمانی که پلیس برای بررسی ماجرا وارد مدرسه میشود، مدیر تصاویر دوربینهای مداربسته را پاک میکند و حاضر نمیشود آنها را تحویل دهد. او برای نجات دانشآموزان از مجازات، تمام مسئولیت را خودش میپذیرد. در نهایت، مأموران بهجای آن سه دختر، مدیر مدرسه را بازداشت میکنند.
پدری سالخورده که در غم از دست دادن پسر عزیزش فرو رفته، در خانه سالمندان زندگی میکند؛ جایی که مرز بین واقعیت و خاطرات کمکم محو میشود. او هر روز پسرش را میبیند و با او حرف میزند، در حالی که آن پسر فقط در خیال او وجود دارد. از دل این گفتوگوهای آرام، تصویری لطیف و در عین حال غمانگیز از عشق، فقدان و پیوندی ماندگار میان پدر و فرزند نمایان میشود.
داستان یوسف را دنبال میکند؛ مالک یک معدن و شخصیتی مورد احترام و قابل اعتماد در شهرش که زندگیاش پس از کشف اتفاقی یک سنگ فیروزهی نایاب تغییر میکند. آنچه در ابتدا به نظر یک ثروت شگفتانگیز میرسد، خیلی زود او را وارد سفری خطرناک و غیرقابل پیشبینی میکند که پر از طمع، فشار و درگیریهای پنهان است. با بالا گرفتن تنشها پیرامون این کشف ارزشمند، یوسف مجبور میشود با انتخابهای دشواری روبهرو شود که هم اعتبار و هم امنیت شخصیاش را تهدید میکند. این فیلم به بررسی جاهطلبی، اعتماد و پیامدهای ثروت ناگهانی در یک جامعه بههمپیوسته میپردازد.
پس از انقلاب اسلامی و در دهه ۱۳۶۰، نام پرویز دهداری بار دیگر بهدلیل هدایت تیم ملی فوتبال ایران بر سر زبانها افتاد. داستان زندگی پرویزخان در دورانی روایت میشود که او با ستارههای آن زمان تیم ملی فوتبال ایران دچار اختلاف و چالش شد. پس از بازیهای آسیایی ۱۹۸۶ سئول، ۱۴ نفر از بازیکنان تیم ملی در اعتراض به روشهای مربیگری پرویز دهداری از تیم کنارهگیری کردند. در پی این اتفاق، او تیمی متشکل از بازیکنان گمنام را گرد هم آورد که بعدها ستارههای فوتبال ایران شدند؛ از جمله احمدرضا عابدزاده، مجتبی محرمی، جواد زرینچه و صمد مرفاوی. سرانجام، پس از حاشیههای بهوجودآمده در دیدار دوستانه ایران و ژاپن در ورزشگاه آزادی، او از سمت خود استعفا داد.
زندگی مادری نابینا را دنبال میکند؛ زنی که با قدرت و ارادهای چشمگیر با دشواریهای زندگی روزمره روبهرو میشود. با وجود محدودیتهایی که نابینایی برای او ایجاد کرده، همچنان با صبوری و اعتمادبهنفس از خانوادهاش مراقبت میکند و نقش خود را بهعنوان مادری فداکار ادامه میدهد. این فیلم نگاهی صمیمی به سختیها، فداکاریها و مسیر احساسی زندگی او دارد و قدرت عشق، پشتکار و توانایی انسان در غلبه بر موانعی را نشان میدهد که برای دیگران غیرممکن به نظر میرسند.
علی یک کودک کار است که رویای این را دارد روزی فوتبالیستی حرفهای شود. وقتی میشنود آزمون استعدادیابی فوتبال برگزار میشود، هیجانزده شده و تصمیم میگیرد در آن شرکت کند. اما خیلی زود صاحبکارش از ماجرا باخبر میشود و او را تهدید میکند که اگر از شرکت در آزمون انصراف ندهد، خانه کوچکشان را که علی و مادر معتادش در آن زندگی میکنند از آنها خواهد گرفت. علی که از یک سو میترسد سرپناهشان را از دست بدهند و از سوی دیگر نمیخواهد رویایش را رها کند، با سختترین تصمیم زندگیاش روبهرو میشود.
به وسواس ریشهدار فرهنگی برای داشتن فرزند پسر در جوامع مختلف میپردازد. این فیلم از طریق روایتهای صمیمی خانوادهها نشان میدهد که چگونه میل بیوقفه به داشتن فرزند پسر که اغلب از سوی شوهران و خانوادههایشان تحمیل میشود والدین را به تصمیمها و اقدامات افراطی سوق میدهد. این تلاش، برخلاف تصور، همیشه خوشبختی به همراه ندارد و گاهی به اختلاف، رنج و حتی فروپاشی خانوادهها منجر میشود. سونوگرافی با آشکار کردن فشارها و پیامدهای پنهان این سنت، مخاطبان را به تأمل درباره بهای تبعیض جنسیتی دعوت میکند.
فادیا، دختری که در روستایی خشک و کمآب زندگی میکند، پس از آنکه همراه دوستش مرضیه به قناتها میرود، شاهد مرگ دلخراش او میشود. پس از این حادثه، فادیا توانایی سخن گفتن را از دست میدهد و اهالی روستا به این باور میرسند که او «جنزده» شده و مسئول مرگ مرضیه است.
اما فادیا توانایی عجیبی دارد؛ او میتواند صداها را پیش از دیگران بشنود. پدرش اصرار دارد که هر زمان خطری را احساس کرد، مردم را آگاه کند. وقتی بار دیگر صدای نزدیک شدن موشکها را زودتر از همه میشنود و با فریاد به اهالی هشدار میدهد، تنها نیمی از مردم حرفش را باور میکنند و به سوی قناتها میگریزند. همانجا، در میان ترس و ناباوری، سرانجام منبعی پنهان از آب را کشف میکنند.
در روستایی قدیمی، کنار سواحل جنوب ایران، که قحطی باعث شده مردان رو به قاچاق بیاورند، جنازه مردی همراه با تعداد زیادی ماهی در کناره ساحل پیدا می شود.
هر لحظه به تعداد ماهی های ساحل افزوده می شود.
مردان سرخوش از حضور ماهی ها اتفاقی همه چیز را بهم می ریزد.
زنان روستا شیفته جنازه می شوند و دیگر به خانه باز نمی گردند.
ناخدا، کهن سال ترین مرد روستا،که جنازه سلامون را شناخته به مردان خبر می دهد که باید بین زنان و ماهی ها یکی را انتخاب کنند. و حالا مردان دور هم جمع شده اند تا تصمیم بگیرند.
مردان در طمع ماهی ها تصمیم دارند تا هر طور شده جنازه را نگه دارند. تنها یک مرد با نگه داشتن جنازه مشکل دارد. بخشو که عاشق دختری به نام هانیه است و در رسیدن به عشقش ناکام مانده است.
بخشو شبانه برای بازگرداندن جنازه به دل دریا می زند و به هر طریقی از چنگ مردان روستا جنازه را به آب باز می گرداند.
تمامی زن های روستا که طلسم جنازه شده اند، پشت جنازه به دل دریا می روند، جز یک زن، همان زنی که بخشو عاشق آن زن است و به خاطرش جنازه را به دریا می برد.